ماهی های آزاد در تنگ

هرگز زانو نخواهم زد، حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم شود

ماهی: ما ، همه ، به یک دنیا پای میگذاریم ، ولی در یک دنیا زندگی نمی کنیم...

ماهی کوچول: امروز رفتم کتابخونه ... از مسئولش خواستم که عوض دو تا کتاب، چهارتا بهم بده... قبول نکرد...

یه حس گند خیلی گنده داشتم اصن...

ماهی (کم تفاوت نوشت) : چند روز پیش ، یکی از بچه ها، میگفت که با اومدن ورودی های جدید، دوران طلایی ما تموم شده... یکی دیگه از دوستامم به شدت باهاش مخالفت میکرد...!!!

منم تمام مدت ، تو خاطراتم، دنبال اون دوران طلایی که میگفتن میگشتم... .

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، خاطرات دانشگاه گيلان

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: چند وقتیه که حس میکنم آدما بلد شدن چطور منو منتظر بیهودگی هاشون بذارن... 

ماهی: لعنتی...!

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهي: يوقتاييم به اين فکر ميکني که شايد، نرم تر شدي...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: چند روز پیش تصمیم گرفتم اتاقم رو بعد قرن ها تمیز کنم...

بالای کتابخونه م ، یه سری عروسک چیده شده... عروسک های پشمالوی نسبتا جدید. ازینا که واسه تولدت هدیه میگیری و یه چند روزی بغلشون میکنی و بعد، میشن آدمک های تزیینی کنج اتاق و هر از گاهی میتونی بهشون اشاره کنی و بگی: "فلان چیز رو فلانی برام خریده"  و هر از گاهی که یه "خرابکاری" میکنی ، بری سراغشون و سرتو رو شکم نرمشون بذاری و روی تخت، با بغض دراز بکشی و نوازششون کنی...

همینجور که داشتم ازون بالا ورشون می داشتم، چشمم به حنا خانوم افتاد که روی قفسه دراز کشیده بود تا بدون اینکه دیده بشه، بقیه ی عروسک ها روش بشینن...

اون موقع ها، مامانم بهم میگفت که اگه دختر خوبی باشم، یه عروسک واسم میخره هم قد خودم که میتونه چشماشو باز و بسته کنه...

نمی دونم دختر خوبی بودم یا نه، ولی مامان برام یه عروسک با موهای بلند روشن خرید با یه لباس خیلی قشنگ . وقتی میخوابوندیش، چشماشو می بست و از جاش که بلند میشد، چشماشو باز میکرد...

من نهایت تلاشم این بود که طوری بخوابونمش که چشماشو آروم ببنده تا اینطوری، بشه خوابای خوب ببینه...

وقتی که میخوابید هم ، اگه کفشای سفید خوشگلشو پام میکردم، ناراحت نمیشد...

یادمه که من، اون موقع، عاشق کارتون "حنا، دختری در مزرعه" بودم ، و همینطور عاشق عروسکم... پس میشد اسم این خانوم کوچولو، "حنا خانوم" باشه ...

ماهی: همیشه دلم میخواست که موهام ، مثل دخترای تو کارتون، بلند باشه... خیلی بلند...

ولی مامان و بابام، منو یه آرایشگاه مردونه میفرستادن که موهام ، کوتاه کوتاه بشه... مامان میگفت: "اینطوری موهات پرپشت تر میشه، زودتر رشد میکنه و از همه مهمتر، آقا رضا آرایشگر ماهریه..."

یادمه یبار، مامان اینا منو خونه تنها گذاشتن. منم از روی عشق و علاقه م به حنا خانوم، قیچی خیاطی مامانو ورداشتم ، حنا خانوم رو بغل کردم و روی پله ی حیاط نشستم...

شروع کردم به در آوردن ادای آقا رضا ، و البته با یکم ابتکار...!!

چتری حنا خانوم رو از ته زدم ، ولی قسمت سمت راست چتریشو دست نخورده گذاشتم... حنا خانوم رو کاملا درک میکردم... مسلما حال و روز خودمو تو سلمونی داشته!!

"ببین حنا خانوم!!! گریه نداره! درد نداره! موهات زود بلند میشه...! "

اونوقت یه مشت چتری خودمو واسش بریدم که نگاه کنه و ترسش بریزه...

خلاصه همینطور، یکم از سر خودم و یکم از سر اون بریدم... و همینطور به وسطای سرمون رسیدیم...

و دیگه به پشت سرمون کاری نداشتیم... هم من، هم حنا خانوم، موهای بلندمون رو دوست داشتیم...

موهامون رو از روی زمین، تو مشتم ریختم و بردم تو اتاق زیرزمین گذاشتم . بعد، من و حنا خانوم ، خوشحال از مدل موهامون، به ادامه ی بازی رسیدیم...

ماهی: همین وسطا بود که مامان خونه رسید، ما رو دید و کلی ناراحت شد...

مستقیم نگفت، ولی من فهمیدم که آرایشگر خوبی نبودم. و بدتر از همه، اینکه مامان میگفت موی حنا خانوم ، دیگه هیچوقت بلند نمیشه... و یه چیزایی راجع به "دوستی خاله خرسه" ...

ماهی: یادمه تا مدت ها به حنا خانوم سر میزدم و ادعا میکردم که موهاش، یکم بلند شده...

ولی هرگز نشده بود... و دیگه هیچ چیز باعث نمیشد اون، ذوباره قشنگ بشه... حتی لباس عروسی که مامان، بعد ها واسش دوخت... و من که همیشه از اینکه موهام بلند میشه و موی اون نه، شرمنده بودم...

ماهی کوچول: فکر میکنین بشه من حنا خانوم رو ببرم و واسش مو بکارم...؟ میشه...؟


:ادامه مطلب:

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها


برچسبها: خاطرات
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: متنفرم وقتی یه بچه ی 2 ساله، دو ماهه که مامانشو ندیده، هرچی شنیده و دیده، دعوا و کتک بوده، اونوقت وقتی بغلش می کنم ، به عکس مامانش که کنار آیینه ست خیره میشه، بغض میکنه، و سریع برمیگرده و نگام میکنه...

ماهی: متنفرم وقتی یه بچه ی یک یا دو ساله رو، از زیر آوار جنگ نجات میدن، و تنها کاری که میکنه، پاک کردن خاک از روی چشماشه...

متنفرم وقتی بچه ها غصه دارن و گریه نمی کنن...

ماهی: حتما اینقدر میترسی که حتی نمیتونی گریه کنی...؟ نه ماهی فدات بشه الهی...؟

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهي: يچيزايي ميخواستم بنويسم، از بس بلاگفا اذيت کرد، يادم رفت ! ! ! 

ماهي: بخاطر انتخاب واحد و امتحان رانندگي، سه شب نخوابيدم...! الان ميخواستم بخاطر اين مساله از خودم شکايت کنم، ولي فکر کنم ديگه بس باشه واسه اينروزا... 

ماهي(دل نوشت):مدير گروهمون رو دوست دارم... انسان و استاد خوبيه...

موضوعات مرتبط: خاطرات دانشگاه گيلان

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: اهم اوهوم!!

سال بالایی های مکانیک دانشگاه گیلان! آیا بنده اینقدر نچسبم؟! آری؟!

نمیشه با من دوست بشین تا من هرچی سوال بیخود دارم ازتون بپرسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ماهی: همین الآن داشتم به یه استاد ایمیل میزدم که به نظرش این ترم من تربیت بردارم یا آز فیزیک 2 ...! مامانم میگه زشته اگه اینو بپرسم!

خوب پس من از کی بپرسم؟! آخه مگه میشه یه آدم 4 تا سال بالایی نشناسه؟! آدمم اینقدر بسته و خنگ؟! هااااااااااان؟؟؟؟؟؟ میشه کله مو بگوبم به دیوار؟؟؟؟؟ میشه؟؟؟؟؟

ماهی: الان از ته دل دارم آرزو میکنم که یه سال بالایی، خیلی اتفاقی اینو بخونه و به یاری من بشتابه... اوف...

موضوعات مرتبط: خاطرات دانشگاه گيلان


برچسبها: کمک , یاری کنید , چه نشسته اید دوستان
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی:دو تا مورچه داشتن رو دستم راه میرفتن،

و من ، حس نکرده بودن....

دیدم و فهمیدم... .

یجورایی شبیه حس اون لحظه که پست یکی از دوستای نزدیکت رو تو اف بی میبینی، که داره میگه چطور از آدما دل بریده و ناامیده ، وقتی که تو، سعی میکردی براش، انسان باشی... .

ماهی کوچول: بعضی چیزا هم هست که تغییر نمیکنه، نه...؟

ماهی( کم ربط نوشت) : دفتر نوری دیگه چاپ نمیشه مگه؟! من چیکار کنم حالا؟! کجا گیر بیارم؟!

ماهی(کم ربط تر نوشت) : انتخاب واحد دارم، و دارم بین دو استاد انتخاب میکنم، 1)سختگیر و 2)"آسون نمره ده کم درس ده"  .

همه چی که فقط شعار نیست ماهی جان! عمل کن، عمل!!

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، خاطرات دانشگاه گيلان

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: باکره شاید ، ولی خیلی وقته که تو، دیگه دختر نیستی...

+

ماهی(لبخند مهر نوشت) : هیچوقت یادت نره که تو، یه انسانی و یک انسان، هیچوقت دست دوم نمیشه، هیچوقت!

هرکس انسانیتت رو نفهمید، لیاقتت رو نداره. پس بذار بره....

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها


برچسبها: روز دختر , دختر , زن
نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهی: یه سال هایی هم بود که باور داشتم آدم خیلی خوش شانسیم...

اینکه به بهترین حالت ممکن ، آفریده شدم. زیبا ، دوست داشتنی ، بهترین و زیباترین پدر و مادر دنیا ، باهوش و موفق ، و البته مایه ی افتخار...

اما طولی نکشید که معیار ها تغییر کرد... اینکه من ، در مقایسه با خیلی ها، اصلا زیبا نیستم. خیلی ها هستن که منو اصلا دوست ندارن. مامان و بابام شاید آدمای کاملی نباشن. شاید من به نسبت خیلی ها باهوش نباشم و البته، خیلی اوقات هم آدم هارو از خودم نا امید کنم... و بدترین اتفاق ممکن تو این پروسه، احساس تحمیل زندگیم، به عنوان جنس دوم بوده...

ترس اینکه من ، کامل نیستم...

ماهی: چیزی برای مبارزه نیست... فقط کافیه با تدبیر ، تصمیم بگیرم و بعدش، قوی پیش برم، همین...

ماهی: جالب نیست...؟ اینکه ما، روز دختر رو به هم تبریک میگیم...؟ چه کلیشه ی دوست داشتنی و امید بخشی...

روز هممون مبارک. روز همه ی ماهایی که بچگیمون رو، تو لباس صورتی عروسک هامون گم کردیم و ادای مامان هامون رو در آوردیم. وقتی که اونا، سعی میکردن چیزی که بودن، نباشیم...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها


برچسبها: روز دختر , دختر , زن
نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهي: آدما، تو هر دوره و زمونه اي، فکر ميکنن که تو کثيف ترين و سياه ترين دوره زندگي ميکنن...!

ولي فکر کنم دنيا هميشه همينطوري بوده... اين ماييم که گذشته رو اونطور که دلمون ميخواد، به خاطر مياريم...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط ماهی|



      قالب ساز آنلاین