X
تبلیغات
ماهی های آزاد در تنگ






ماهی های آزاد در تنگ

هرگز زانو نخواهم زد، حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم شود

ماهی کوچول: سلام دوستان، همونطور که میدونید اینترنتم مشکل داره... به وب همه تون سر میزنم ولی برای یه مدت نمیتونم نظر بدم...

ماهی: گفتم که ...


ماهی: متاسفانه مجبور شدم یک سری از پست های این وب رو که احساس میکردم دوستش ندارن... حذفش کنم...

ماهی: ... تا الآن هم مرض خودسانسوری حفظم کرده...

ماهی(رفع ابهام) : به کلمات "مجبور شدم" و "ن" در دوستش ندارن دقت کنید، پست هایی رو حذف کردم که می ترسیدم برام مشکل ساز بشن...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهی: کلی پست دارم که وقت تایپ کردن ندارم. از فردای کنکور سال 1392 با کلی مطالب جدید و البته خاطرات طنز و جالب و شاید گاهی آموزنده برمیگردم، + دانلود!

ماهی: YES! I'm gonna WIN!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط ماهی|

این ماه ، مامان و بابام جای کارت شارژ 5تومنی برای من خواهرم ، شارژ 2 تومنی خریدن.

داشتم فکر می کردم من و خواهرم بریزیم تو سالن، فریاد بزنیم "مامانی؛ بابایی، کارت ما رو پس بدین"

 اونا هم با کاسه بشقاب بیفتن به جونمون. بعد کارت شارژ میگیریم دستمون، میریم و ادای سکوت در میاریم (به قول خواهرم سکوت تا سدرة المنتهی). بعد دوباره با کاسه و بشقاب و فلفل میفتن به جونمون. ما هم بی خیال می شیم و از ماه بعد ،کارت شارژ 1000 تومنی می گیریم.

ماهی: هیچ منظوری ندارم! هیچی.

ماهی: مرگ بر انگلیس!

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط ماهی|

بسیار اتفاقی بود...

روشن کردن اولین کبریت ،

رها کردنش میان کبریت های سوخته ی دیگر

و تماشای تنها نور باقی برای هدایت .

همچنان که آخرین کبریت می سوخت

و با پیشرفت آتش

امید من برای روشنایی به یاءس می گرایید ،

کبریت نیم سوخته ای دیگر ، جان گرفت ،

سرخ شد و مشتعل.

من چشمم به دنبال آتش بود

که شنا میکرد و

به گوشه ی تنهای ظرف پناه می برد.

...

(بقیه در ادامه مطلب)


:ادامه مطلب:

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: فکر نمی کردم هیچوقت این پست رو بذارم، ولی چه میشه کرد. ترسیدم با نگفتنش خیانت کرده باشم.

ماهی: شاید این پستم به نظر بازتاب عقاید *ها بیاد، ولی نیست. به عنوان ماهی کوچول همه رو میگم...

ماهی (چند سوال) : چطوره که شبکه ی من... و... تو... اینهمه کارمند داره، اینقدر برنامه های متنوع داره، و تقریبا تبلیغات نداره؟ چطور امسال که اوضاع کشورمون ، ایران، اینقدر ملتهبه، تو برنامه ی آکادمی... گو...گ.وش باید رو قومیت بچه ها اینقدر تاکید بشه؟ چرا به فاصله ی 1 هفته، هم من... و ... تو و هم بی...ب...یس...ی  برنامه ی خانم ف...رح  رو میذارن و ایشون هم تقریبا تو هردو داره طوری حرف میزنه که... آ...مریکا ولشون کرده بوده و ... (چی بگم والله.... .. ...)

ماهی: از این حرفی که الآن میگم متنفرم... ولی... من احساس می کنم که انگلیس پشت این برنامه هاست. شاید فکر کنین مسموم شدم ولی من فقط دارم شعی می کنم درست فکر کنم. سیاست های انگلستان... و ...

ماهی( نگران نوشت) : مدت هاست که برای تجزیه ی ایران نقشه کشیدن. راستش برام مهم نیست که بخاطر تحر...یم ها از گرسنگی بمیرم. ولی نمیتونم تحمل کنم که کشورمونن، ایرانمون، تجزیه بشه. حتی الآن که اسم تجزیه رو میارم... اشک تو چشمام جمع شده.

ماهی( شاید مزخرف ولی...) : احساس می کنم یه عالمه بچه دارم و تو یه جنگبزرگ و خطرناک نمیدونم چطور باید ازشون محافظت کنم. وقتی می بینم... در مقابل سیاست های نگلستان، کشور ما تقریبا سی.استی نداره... بیشتر...

ماهی: کلی حرف ناگفته موند... و ماهی... ترسید که بگه... نوشتن هیچ پستی به اندازه ی ایت یکی، برام سخت نبود.

ماهی: با اینکه امیر به ناحق تو مسابقه موند، ولی ماهی هنوز لر ها ر.و دوست داره.

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: سلام

ماهی: فردا، 1 اسفند، تولد 18 سالگی ماهی کوچوله...

ماهی: 18 سالگی

                 سن ورود به وادی تنش ها

            سال آغاز بازیگری در پرده ی تئاتر

                آغاز استقلال، آزادی و... مسائل دیگر

 و 18 سالگی، شاید... آغاز یک پایان

                  شاید آغاز من بودن، شاید پایان ما بودن

                 و شاید پایان حس لطیف کودکی... و پاک بودن ...

ماهی: خیلی وقت پیش ها کسی به من گفت که بچه ام... چون هنوز معنی سوالش رو راجع به مسائل جنسی نمی دونستم... ولی می دونین چیه؟ اگه واقعا بزرگی به دونستن این چیزاست... اگه آدم ها با قیافه گرفتن و آرایش های عجیب و پول در آوردن بزرگ می شن، دوست دارم بچه ترین آدم این دنیا باشم...

ماهی: بذارین کادوی تولدم رو خودم انتخاب کنم... بهم از ته قلبتون قول بدین که اگه یه روز این حرف هام رو فراموش کردم، دوباره یادم بیارین . اگه یه روز مردم، دوباره زنده ام کنین... بهم بگین که... باید ماهی کوچول بمونم...

ماهی (و در پایان) : نمی تونم بگم همه ی روز های زندگیم رو شاد بودم... نمی تونم بگم خوشبخت به دنیا اومدم... و حتی  نمی تونم قول بدم که فردا از گرفتن کادو های تولدم خوشحال می شم. ولی یه چیز رو خوب می دونم... و اون اینه که از خوشحالم که به این دنیا اومدم... شاید به دنیا اومدنم، بهترین اتفاق تو زندگیم بوده و من بخاطرش ، از مادر، پدر و خدام ممنونم...

ماهی: ماهی کوچول... لطفا فردا ... که من 18 سالم شد... همینجا باش... جایی نرو...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: می خوام خطاب به همه ی اونایی که رو به آسمون دعا می کنن بگم که سخت در اشتباهن،

خدا حتی یه لحظه هم اون بالا نبوده...

همینجا، کنار ماهی هاست، درست وقتی که فکر می کنن همه چی تمومه و دارن میان روی آب، دست نوازشش رو روشون میکشه و میگه :"یادت رفته من اینجام؟..." اونوقته که می بینی... همه ش به نفع تو تموم شده...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط ماهی|

خانم ت: بچه ها! ما به اون صورت متمدن نیستیم، ما فقط سابقه ی تمدن زیادی داریم...

ماهی: بحث درباره ی ارزش بانوان در جامعه بود... خانم ت گفت، اگه سوار ماشین هستید و یه نفر براتون بوق می زنه و بهتون رااه میده، به این معنی نیست که براتون احترام قائله... هنوز خیلی از مردها در ایران، به ظاهر به خانم ها احترام میذارن ولی هنوز اون ها رو با خودشون برابر نمی دونن.

ماهی: راستش چند روز قبل از این حرف ها هم یک چیزی شنیده بودم که... نمیتونم بگم. به هر حال، همه ی اینها باعث شده احساس خوبی نداشته باشم. حرف های خانم ت برام جدید نبود... (لبخند تلخ)

هیلا صدیقی : من زن ایرانیم، یک جرعه شرم ناب دارم...

ماهی کوچول: امروز کلی از ارزش هایی که اسلام به خانم ها داده شنیدم. ارزش هایی که شاید فقط تو خونه پیاده شده (شاید) و جامعه جز بی احترامی چیزی تقدیم ما نمی کنه.  راستش فکر کنم مریض شدم، چون این مسئله دیگه من رو عصبانی نمی کنه. می دونین چیه؟ حتی ناراحت هم نیستم...

حتی اگه هیچکس هم ندونه، ماهی کوچول که می دونه وقتی داره تو خیابون قدم می زنه، به عنوان یک انسان، این حق رو داره که ابزار تفریح دیگران نشه. ماهی کوچول که می دونه احساس داره، عقل داره، حق داره... (لبخند تلخ) نمی تونم بگم همینکه من بدونم کافیه، ولی می تونست همین هم نباشه.

کیان (فردی که چند سال پیش باهاش چت کرده بودم) : "هیچکدوم از دوست دختر های من نباید با پسر دیگه ای دوست باشن"

آقای روحانی (در تلویزیون) : خوب، وقتی مرد برای 5 یا 6 ساعت در یک جلسه ست، صیغه نیازش میشه دیگه!

دبیر جغرافیای راهنمایی (خانم کدیور) : شما دخترین، هرچقدر هم که تلاش کنین. .. (بقیه ش رو روم نشد بگم!)

ماهی: اگه کوروش بزرگ میدید که ما اینطور اسم اون رو بر زبان میاریم... و به اون افتخار می کنیم... قطعا شرمنده میشد...

ماهی: نمیدونم چرا این ها رو براتون نوشتم، منظورم به همه نیست ولی آدم هایی که نخوان بفهمن، نمی فهمن. هیچوقت.

فروغ فرخزاد: گاهی جرقه ای، جرقه ی ناچیزی/ این اجتماع ساکت بی جان را/ یکباره از درون متلاشی می کرد/ آن ها به هم هجوم می آوردند/ مردان گلوی یکدیگر را/ با کارد میدریدند/ و در میان بستری از خون/ با دختران نابالغ/ همخوابه می شدند...

ماهی: Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

کوه نیستم که فتحم کنند، پرچمی بر من زنند و در پی فتح قلل دیگر باشند...

عروسک نیستم که از پس قابی شیشه ای، گهگاه تماشایم کنند، بهانه ام را گیرند و آنگاه که دلشان را زدم بهانه ی دیگری را...

من انسانم ،

انسان ...

-          واژه ای برای تعارف -

سعدی (و نه بی ربط): تو کز محنت دیگران بی غمی         

                            نشاید که نامت نهند آدمی

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، فروغ فرخزاد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط ماهی|

در سوگ زنده ای می نویسم که آدمان، مرده اش می دانند

در سوگ عاشقی می نویسم که دلبران، احمقش می خوانند

در سوگ درختی که شاخه ها پیچکش

و خانه ای که آوارگان دخمه اش می دانند ...

شاید دیده باشی زخم قلم را

که چه برنده صخره ی ستم را می تراشد

و ظالمان را عریان می کند

در سوگ قلمدارانی می نویسم که کوهکنان شیرین ناسپاس خود بودند...

                               ...ماهی...

ماهی: برداشت آزاد.

ماهی: شاید بی قافیه ... ولی...

سهراب : پشت دریا شهری ست، که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است. بام ها جای کبوتر هایی ست، که به فواره ی هوش بشری می نگرند. دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی ست...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: حتما شده آدم هایی رو دیده باشین که به خیال زرنگی، حرمت انسانی رو زیر پا می گذارن، از رعایت نکردن نوبت در صف نان گرفته تا...

ماهی: با دیده ی تحقیر می نگرند،

اما خجالت چرا؟

تنها زیان دیده تو بودی...

فروغ (آیه های زمینی) : در دیدگان آینه ها گویی/ حرکات و رنگه و تصاویر / وارونه منعکس می گشت/ و بر فراز سر دلقکان پست/ و چهره ی وقیح فواحش/ یک هاله ی مقدس نورانی/ مانند چتر مشتعلی می سوخت...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، فروغ فرخزاد

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی:

دلم میخواست پیشش فریاد می زدم : "آب حوض میکشم! آب حوض چشمات رو

                        تا اشکات از غم تمیز بشن ... و تو بی بغض گریه کنی..."

ماهی: ولی من پیشش نبودم... نمی تونستم برم...

ماهی: تولد دوباره ی پدرت مبارک... نیلوفر عزیزم... میدونم دلت براش تنگ میشه... واسه همین هم میگم : تسلیت.

چند کلمه با پدر نیلوفر: ممنونم که برامون ذرت کباب کردین، گذاشتین قایق سوار شیم، قو و عقاب و گل ببینیم... و شاد باشیم.

برامون ساز زدین... و آواز خوندین...

زندگی پر باری داشته باشین... با آرزوی بهترین ها...

ماهی (شاید بی ربط... ولی): تو... و دیگر هیچ...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی:

می نویسم...

اگر حتی شده، برای یک نفر...

اگر حتی آن یک نفر خود من باشم...

این جوهر تمام نمی شود

این گوش بسته نمی شود،

این هوش خاموش نمی شود،

این ماهی غرق نمی شود،

و من... بی صدا نمی شوم

...

شاملو( ...) : زندگی به امواج دریا مانند است

چیزی به ساحل آرد و چیزی دیگر را می شوید

چون به سرکشی افتد، انبوه ماسه ها را با خود می برد

اما تواند او که تخته پاره ای با خود به ساحل آرد

تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: سلام... دلم براتون تنگ شده بود...

ماهی: همش تقصیر مخابرات بود... اینترنتم قطع بود... و الآن با dial up  اومدم...

ماهی: خلاصه اینکه خیلی اتفاق ها افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم...

ماهی: با ماهی کوچول بمانید...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط ماهی|



      قالب ساز آنلاین