ماهی های آزاد در تنگ

هرگز زانو نخواهم زد، حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم شود

ماهی: خب... نیاز دارم که یه نفر باشه و من، 24 ساعته باهاش صحبت کنم و از برقراری ارتباط باهاش ، لذت ببرم و به اصطلاحی، به کمال، نزدیک بشم...

ماهی:

بهم گفت: هر ارتباطی، حتی غلط ترین هاشونم، ما رو یک قدم به کمال ، نزدیک تر میکنن...

ماهی کوچول: میگم... من چرا اینقدر دنبال برقراری ارتباط با بقیه هستم...؟ نکنه از این راه تصمیم گرفتم خودم رو بشناسم؟! آره؟؟؟!!!  نمیدونم! برم یه تحقیقی بکنم...

ماهی(بی ربط نوشت) : خواهرم دندون درد داره... تاحالا داشت گریه میکرد... الانم رفته بخوابه. منم فردا کلاس 8 صبح دارم. ولی بعد از ظهر تا ساعت 7 خوابیدم. حس عجیبی در من ، میل به خوابیدن دارد!!

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۲۳ بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: بچه هایی که تو اینستا درخواست میدین، لطفا تو kik بهم پیام بدید که از طریق وبلاگ آشنا شدید...

اسمم تو اینستا: mahikuchul

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۵۹ بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: دلم، یک "آدم" جدید میخواهد...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۵۷ بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: خب... امروز یه چیز جدید یاد گرفتم... اینکه همه ، بدون استثنا ، باید تو یه فاصله ی خاصی ازت بمونن...

میدونین...؟ فقط خداست که میتونه از رگ گردن بهتون نزدیک تر باشه... غیر اون، هیچکس اونقدر کامل نیست که به درونتون، راه پیدا کنه...

فقط ، گاهی ، اجازه بدیم آدم ها، ما رو ، بلد بشن... همین...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۴۹ بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: روز که بارانی باشد

چاه فاضلاب یا نهر روان آب

فرقی نمی کند

نوای زیبای یکسانشان، مستت می کند...

من امروز

از مرده آب کثیف جاری در این شهر

صدای جاری خدا را شنیدم...

امروز ،

در این هوای بارانی...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۵۸ بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: یکی از دوستام، آدم بزرگ شده... 

منو بد میترسونه... بد...

ماهی کوچول: بزرگ باشید، ولی آدم بزرگ نه!

نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲۱:۴۴ بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: یه مکان بکر و دست نخورده پیدا کردم داخل دانشگاه، به دور از تمدن آدمخوار انسانی و در جوار گاو های غیر انسان خوار ...

از طبیعت و خلوت و سکوت لذت میبردم که یه کارگر، کمی دورتر از من، شروع کرد به ادرار کردن در فضای آزاد...!منم ترسیدم و به همون جامعه ی شلوغ ساختمان فنی پناه بردم...

ماهی: الان دارم به این فکر میکنم که اگه بین اون درختا، بلایی سرم میومد، باید چیکار میکردم وقتی صدام به هیچ جا نمیرسید...؟

شاید من، تجاوزهای هرروزه ی فکری افراد رو ترجیح بدم... یعنی همین طوره... نه....؟

ماهی: دارن درختامون ، اکسیژنمون رو قطع میکنن ... باید پیش کدوم ارگان دانشگاه برم که بهم توضیح بدن دلیلش رو...؟

موضوعات مرتبط: خاطرات دانشگاه گيلان


برچسبها: تجاوز , دانشگاه گیلان , قطع درختان
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۲۷ بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی:

طنزواره ای نغز بگو...

من دلم،

لبخند میخواهد...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۰:۲ قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهی: بعضی روزا هم هست که دل آدم، از قلب خالی میشه... بعد از همه ی این اتفاق های نیفتاده، واقعا نمی دونم می تونم بگم که هنوز هم، آدم هارو دوست دارم یا نه...

فردا باید برم دانشگاه... یه محیط لبریز از نباید ها ، پر از آدم های جدید . کشف نشده...

راستش دیگه دلم نمیخواد واسه کشف آدم های جدید وقت بذارم...

ماهی: جمعه ی بعد تولدمه...

از روز تولدم بیزارم... بیزار...

ماهی: اینستا فالوم کنید بچه ها... اسمم mahikuchul  ه  :دی

ماهی: دلم گرفته... دلم یه هدیه میخواد... کسی اینجا هست که قلبش رو به ماهی هدیه کنه ... ؟

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۲:۳۳ بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: سلام... برگشتم...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۲:۱۹ بعد از ظهر توسط ماهی|

واج ها را 

در واژه هایم ، آشفته می کنم

مبادا که آشفتگی هایم را ببینی.

تو نمی دانی ، اما

من، هنوز هم پایبندم

     به همه ی باورهایت که من

                باورشان    نداشته   ام . . . 

                 ماهی کوچول

ماهی: و تو هیچگاه، شعر سوخته ی مرا، نخواهی خواند،

ای خاطره ی زخمی عمیق که من، بدان، دل بسته ام...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۷ بعد از ظهر توسط ماهی|



      قالب ساز آنلاین