ماهی های آزاد در تنگ

هرگز زانو نخواهم زد، حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم شود

ماهی: آدمای اطرافم فک میکنن که من ، یه مریض روانیم.

این مساله دلمو میرنجونه... یکمم باعث میشه که دلم نخواد با هیچکس حرف بزنم...

ماهی: زندگی، باید همینجا متوقف بشه. وگرنه ، شاید من، دیگه نتونم... نتونم نفس بکشم...

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهي: دوست شدن با آدم هاي جديد هم انگار، يه ماجراجويي باشه...

اخلاق هاي جديدشون ، و ضعف هامون كه شايد ازشون خبر نداشتيم...

ماهي: با يه آدم جديد آشنا شدم كه يه كار خيلي عجيب كرده و يه جواب خيلي عجيبتر گرفته!! و اينجور كه بوش مياد، من بايد باورش كنم... !!! (اگه بگم چي شده، شاخ در ميارين اصن!!)

ماهي: بچه كه بودم، كلاس زبان، دبير ميخواست تفاوت home و house رو بهمون بگه... گفت:"house جاييه كه توش ميخوابيم، غذا ميخوريم و غيره، ولي home جاييه كه قلبمون متعلق به اونجاست و ما براش دلتنگ ميشيم..."

اون موقع فكر ميكردم فهميدم كه چي گفته...

ماهي: دارم به اين فكر ميكنم كه گاهي، ميشه كه دوستاي قديمي، home باشن...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: امروز دیدم این شخصی این نظر رو واسم گذاشته بود:

یکشنبه 22 تیر1393 ساعت: 4:22 توسط:چو ایران مبادا تن من مباد
"به نام یزدان"

"چو ایران مبادا تن من مباد"

هم میهن گرامی ! چندين سده است كه بيگانگان ایران ستیز، همواره كوشيده اند تا از راه بستن جويباران فراگير دانش به روي ايرانيان، به استعمار ميهن ما بپردازند. پیامد ( نتيجه) اين تلاش، اكنون تهيدستي (فقر) ويرانگري است كه دامن بيشينه خانواده هاي ايراني را فرا گرفته است. اين جنايت پنهان آن گاه (زمان) امكان يافت كه گروه اندك مزدوران براي آباداني خود، كشوري (ايران) را ويران كردند.
با همه اين نابساماني ها، فرهنگ خوش بنياد و ادب كهن تبار ايران زمين، تاكنون توانسته است از هستی (هویت) ملي ما ايرانيان پاسداري كند. ولي چند سالی است كه استعمارهای اهریمنی روس و انگليس به همراه، همراهي هاي پشت پرده با آمريكا مي كوشند تا با ویرانی و نابودي هستی(هویت) ملي ما،راه چپاول
سرمايه هايمان ـ به ويژه نفت ـ را هموارتر و آسانتر كنند.
به همين انگيزه و با هدف پاسداري از هستی ملي ما ايرانيان و آشنايي روزافزون جوانان میهن پرست و دانش دوست ایرانی با آموزه هاي پاسدار هستی ملي، تارنماي (وب) « بر شاخسار سخن » هر پانزده روز يك نوشتاررا، در يكي اززمينه های ادب، فرهنگ و تاريخ سياسي ايران نوین (معاصر) به رشته نگارش مي دهد.
خواهشمند است تا ضمن مطالعه پيوسته آن، خوانش مداوم و نگارش ديدگاه(نظر) را به جوانان هم ميهن سفارش فرماييد. سپاس فراوان .
نشاني تارنما :Payam-chanoun.blogfa.com
پاینده باد ایران ، این مرز پر گهر

ماهی: انتظار برای ناجی های بیرونی، و یا ترس از اهریمن های خارجی... جهان سوم جز این نیست!! حالا هرجای این دنیا هم که بودی ، باشی...

معادل عربی واژه های پارسی تو پرانتز رو درک نمیکنم!!

خواستیم دینمون رو جهانی و فراگیر کنیم، یه مفهوم کلیشه ای ازش ساختیم و قلبمون رو باختیم. دیر یا زود برای فرهنگمون هم اتفاق مشابه میفته... !!

ماهی(به اضافه نوشت) :سن یک فرهنگ، باید به اندازه ی سن فهم و درک هرکدوم از ما از نوزادی تا زمان مرگمون باشه...  فرهنگ غنی و کهن...؟

ماهی کوچول: خیلی اتفاقها افتاده که باید واستون تعریف کنم... انگار که چند سال گذشته از آخرین مرگ من...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: میشه برام، یه فرد خاص باشی ... بیای و معجزه کنی...؟

اینجا همه عاجزن... عاجز...

و تو نمی دونی که چقدر، حال من بده...

ماهی: دلم میخواد غیب بشم... ناپدید...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: یه بخشی از خوشبختی هم اینه که وقتیایی که یجوری میشی ، یه نفر باشه که بتونی پیشش هذیون بگی... واسش شیرین باشه و بهت گوش کنه... و معجزه...

ماهی کوچول: اعتراف می کنم از از دست خودم ناراحتم... چند روزه که ول میگردم. ترم تابستونی ور نداشتم، و از دیروز تاحالا دارم به طرح لاک ناخنم فکر میکنم!!! آخرشم از لاکم راضی نیستم! چون از دست خودم  ناراحتم!!

ماهی: طرح لاک ناخن(!) و موفقیت های شایان (!!) !! من قطعا موفق خواهم بود!!!

ماهی: ! ! !

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی:

دموکراسی قدیم : منطق من با شما فرق داره...

دموکراسی مدرن : (بلدش نیستم... ندیدم و نمی دونم چیه... ولی میدونم که هست... باید باشه... باید...)

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهی: اعتراف میکنم که امروز و در این ساعت ، چیزی جز پیشرفت تو درسام ذهنمو مشغول نمی کنه...

دلم میخواد باسواد باشم... باسواد...

یکمم دلم میخواد که قبل از جنسیت ، انسانیت داشته باشم... چیزی که حتی ، یه لحظه، تو دانشگاهی که باید یه محیط فرهنگی باشه ، تجربه ش نمی کنم... همه ی نگاه ها و فکر ها ...

ماهی: فرق جامعه ی مدرن و سنتی اینه که تو جامعه ی سنتی ، "زن ، عبارت است از رحم" و در جامعه ی مدرن ، "تخمدان " . . .

ماهی: به قول رها ، بعضیا هم که تخمدان هوش مندن...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، خاطرات دانشگاه گيلان

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: فیلمی که با داشتن شش تماشاگر، روی پرده می رود...

ماهی:حس  لحظه ای که به لحظات پایانی فیلم میرسی و نوشته های به رنگ سپید میگویند: "زندگی ، جای دیگریست..."

زندگی جای دیگریست...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها


برچسبها: فیلم سینمایی زندگی جای دیگریست
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: انگار که تمام دیروز داشت بهم تجاوز میشد!! لعنتی!! یه حس داغون از خریت تو وجودم نفوذ کرده!!

ماهی(ماجرا نوشت) : من برنامه نویسی دوست دارم. مخصوصا متلب... به نظرم یه زبان غیر کلیشه ای خوبیه که زیاد اذیتت نمیکنه و داشتن فکر برای کار ککردن باهاش کافیه... بقیه چیزا حاشیه ست!

منم رفتم دنبالش و کار کردم... یه چیزایی ازش یاد گرفتم... جوری که حتی اگه واسه درسای اختصاصیمم وقت نمیذاشتم، از متلب نمی گذشتم!

سر امتحان برنامه نویسی که همه به من علاقه مند شده بودن هیچ ، استادم که پروژه داد، همه به صورتهای مختلف برنامه ای که من تا ساعت 3 شب بخاطر نوشتنش بیدار مونده بودم ازم میخواستن!!!

یکی که رسما بهم اس داد که فلان برنامه رو واسم تو ورد بفرست!! وقتیم فرستادم حتی یه تشکرم نکرد!!!

ماهی: من احمق باید به اونا "نه" میگفتم!! اونوقت حتی اگه به نظرشون آدم منفوری میومدم هم مهم نبود!!

نه ای که من به اونا میگفتم ، به معنای "بله" به خودم بود!! واسه خودم متاسفم!!

ماهی: تاکید میکنم که حس انسانیو دارم که بهش تجاوز شده!!!!!! لعنتی!!!

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، خاطرات دانشگاه گيلان

نوشته شده در جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهي: هواي واقعا گرم و شرجي... طوري كه شايد ، لحظه هايي برسه كه دلت ميخواد خودتو برداري و  بريزي دور...

تازه امتحانتم تموم شده باشه و توي اون گرماي لعنتي ، بايد سوار سرويس شلوغ دانشگاه بشي كه تازه ، به شهر برسي... توي اون شلوغي لعنتي ...

اونوقت ، با اون همه كلافگي ، از عمد ، مسيرتو با دوستت يكي كني و با هم، حرف بزنين و از عمد ، نخواين برين خونه... زير آفتاب مستقيم و داغ... با يخ بهشتي كه توي دستت ، ديگه هيچ تكه اي از يخ توش نمونده باشه...

ماهي: حس خوبيه... اهلي شدن... اهلي كردن...

ماهي: بعد از اون گشت و گذار ، بخواي بري خونه ، ولي ون يا اتوبوس نباشه... . اونوقت چون ايستگاه ، "جايي براي انتظار ندارد" ، بري جلوي بانك كنار ايستگاه بموني... هم سايه داره... هم يه خانم آروم و يه پيرمرد چروكيده اونجا ايستادن... و اين ، يعني ، امنيت... و اينكه "آن اتفاق ، اينجا ، تكرار نخواهد شد..." .

خسته اي و روي سكو بشيني... اونوقت پيرمرد ، با خشم، از وضعيت "وسايل نقليه ي عمومي" شكايت كنه ، اون خانم با سر ، تاييد كنه ... و تو به اين فكر كني كه: "صداي پيرمرد ، يعني آرامش..."

حالا يه آقاي ديگه هم بياد و روي پله ي در ورودي بانك بشينه... و حدود شايد ده سال با پيرمرد ، اختلاف سني داشته باشه...

پيرمرد سكوت نكنه... و تو به شكايت ها از "وسايل نقليه ي عمومي" گوش كني... مرد برگرده به سمت تو ، خيلي سبك نگاهت كنه ، و سرش رو به نشانه ي تمسخر بخارونه... و تو هم سبك، نگاهت رو از روش عبور بدي و به شكايات پيرمرد ، از وضعيت "وسايل نقليه ي عمومي" توجه كني...

خانم هم روش رو از پيرمرد برگردونه ، و به "پرحرفي هاش" اخم كنه... پيرمرد از ارتشي بودنش ، از دو پسر شهيدش ، از وضعيت ارتش ، از مبارزه ش تو ميدان هاي ورزشي و افتخاراتش ،و از وضعيت "وسايل نقليه ي عمومي" بگه... با صداي بلند... و تو بهش توجه كني...

ماهي كوچول: و من ، ترسم از اين است كه هيچوقت ندانم ، و نفهمم كه من ، چه چيزهايي را ندارم...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، خاطرات دانشگاه گيلان

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: اینروزا ، دهنم ، بیشتر از اون چیزی که باید ، بازه...!

ماهی: گاهی حس میکنم که من ، به دنیا اومدم که برای یکسری ، فقط "باشم" ! شبیه یه اثر تاریخی... تا هر وقت که از دنیای "مدرن"شون خسته شدن ، کنار من نفس بکشن... آروم که شدن ، برن همونجایی که ازش اومدن...

لعنتی! مقبره ی کوروش ، به اندازه ی قلب من ، تنهاست... و یا شاید هم برعکس... .

ماهی(اعتراف نوشت) : همه ی دلخوشیم این بود که حتی اگه دروغ بگم ، دروغ نمی نویسم... لعنتی ! دیروز ، واژه هام تقدسشونو از دست دادن...لعنتی...

ماهی کوچول: یه گوشه ی کوچیک از قلبم خط خطی شده... فکر میکردم تقصیر آدماست ، ولی نه... من باید "انسان" تر و "بزرگ" تر می بودم...

چقدر ، من ، کمم...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط ماهی|



      قالب ساز آنلاین