ماهی های آزاد در تنگ

هرگز زانو نخواهم زد، حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم شود

ماهي: همه ي اينا تقصير ساعتشه... و گرنه خودش كه خواب نمي مونه...

ماهي: راه حل شما براي داشتن زندگي بهتر و آرومتر، با مشكلات جديدي روبروتون ميكنه... الان دارم اينو تجربه مي كنم...

بخاطر حس الانم، يكم خودمو سرزنش مي كنم... ولي به هر حال، دلم نمي خواست جز ماهي، آدم ديگه اي باشم...

ماهي(در ادامه نوشت...): كليدتو كه پيدا كنن، ماهي جان ، كارت تمومه عزيزم...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: این روزا، یه حسی شبیه به این دارم که تو روابط آدم ها ، یه آدمک اضافه ام... دلم میخواد گاهی کنار بکشم... ولی جراتشو ندارم...

ماهی کوچول: یه روزایی هم هست که هرچی پسته میخوری ، سیر نمی شی...

دوس دارم دلم، پر از فکرای پسته ای بشه...

ماهی: دلم یه آدم اتفاقی میخواد... که براش، من یه اتفاق نو ولی صمیمی باشم... دلم ، آدم میخواهد...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهي: مهربوني بعضي آدم ها بهانست... آدما نياز دارن قلبشون رو گاهي، به بقيه قرض بدن... مثل ماهي که دنبال آدماي غلط گشت ... زير بارون احساسشون خيس شد، ولي چترشو باز نکرد...

واسه دلم متاسفم که اينقدر محتاجه...

خوب بودن بهانه ست... لعنتي...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهي: هميشه فکر ميکردم کوچول بودن، ربطي به سن نداره... اينکه هميشه خودم باشم و از ترس هام خجالت نکشم... اينکه آدما بد نيستن ، اونايي که کم مهري ميکنن، ماهي کوچولو هاي ترسيده اي هستن که حصار سردي دور خودشون کشيدن...

همه ي اينا ، باعث شدن که من، دلم بخواد ماهي کوچول بشم.

ولي اينروزا، کم فکري خودم و کم بودن شما، آدم ها ، خيلي دلسردم کرده... 

شايد منم جز ماهي کوچولو هاي ترسيده شدم... نميدونم...

فکر کنم ديگه بايد برم و اعتراف ميکنم که دلم، واسه همه ي چيزايي که يه زماني بهشون اعتقاد داشتم و بلدشون بودم، تنگ ميشه...

ماهي: برميگردم زود... هر اتفاقي هم که بيفته ، آخرش خوبه... 

اگه قرار نبود به نفعم باشه، هيچوقت اتفاق نمي افتاد...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: دوستان... نیاز به کمک و هم فکریتون دارم...

موقع درس خوندنم، تمرکز ندارم...

دلم میخواد تمرکزم بالا بره... ولی اون لحظه، به همه ی اتفاقات خوب که دلم میخواد اتفاق بیفته فکر میکنم، جز کتابی که روبروم بازه...  

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: آدم ها رو با هم اشتباه گرفته باشی ، یا خودت رو با اونا...

فرق داره... آره... . ولی جفتشون باعث میشن تو دنیای غلطی زندگی کنی که قوانینش، مال تو نیست ... .

ماهی: یه فیلم قدیمی هم دیدم... نقش اولش یجا گفت: "نیاز نیست آدم خوبی باشی... همین که بد نباشی کافیه... ! "

شانس بزرگی آوردم که این جمله ی ترسناک رو شنیدم...

ماهی: آدم های اشتباه زیادی رو دور خودم جمع کردم و آدم های زیادی رو اشتباهی از خودم روندم...

دل آدم ها هم که شوخی نیست... از یجایی به بعد، باید بلد بشی با نتیجه ی تصمیماتت زندگی کنی، ولی هیچوقت بهشون عادت نکنی!!

ماهی: مال بقیه نه! ولی بینی من ، همش قرمز میشه! مامانم میگه واسه اینه که پوستم حساسه! باید اعتراف کنم که این موضوع ناراحتم میکنه!

ماهی(ننه بزرگ نوشت) : ترم 1 و 2 ، هرکاری که انجام می دید - تاکید میکنم، هرکار! - غلط اضافی محسوب میشه! ولی انجامشون بدین! مخصوصا دخترا!

فکرشو بکنین، پسرا پیر که شدن، از خاطرات سربازیشون حرف میزنن، ما بعد هیچی نداریم بگیم! فقط لطفا "حامله" نشید! 

(جدا ازین شوخیا، تجربه میشه دیگه... جنبه ی یکم اشتباه رو داشته باشین... باید قوی بود... باید قوی شد...)

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، خاطرات دانشگاه گيلان

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: یه استادم داریم، جلسه اول سر کلاس اومده گفته: "تدریس، جزء آخرین گزینه های منه! خودتون بخونین!"

حالا  درس نداده و سه تا تمرین تحویلی داده!!  منم تو این "محاسبات" استعداد ندارم! اصن خوشم نمیاد!! نمی تونم !!!   ایکبیری!!

اونوقت مامان، بابام، و خواهرم نشستن با استرس فراوان والیبال میبینن!!   من بدبخت!!

ماهی: حالا یه سوال! گزینه های قبل از گزینه ی تدریس "استاد" چیه آیا؟!

موضوعات مرتبط: خاطرات دانشگاه گيلان

نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: مامان، بابام یه عالمه سیر خریدن، گوشه آشپزخونه گذاشتن. به لطف این سیرها هم کل خونه، پر شده بود از کرم سیر... الانم که همشون پروانه شدن...

پریروز تو کف این بودم که این کرما چطوری پروانه میشن... فک نکنم پیله درست کنن... میکنن...؟ دیگه به هر حال یه شب تا صبح، نصفشون بال نمیشه، نصفشون دم که... نمیشه... میشه...؟

دیروز داشتم واسه خودم تو خونه میگشتم، یهو یه پروانه ی عجیب رو دیوار دیدم...! پشتش یکم پایین تر بود و یکم با پروانه های دیگه فرق داشت... منم شروع کردم به شکر خدا... اینکه این طبیعت چقدر هوای منو داره... خدا چقدر منو دوست داره...

مگه چند نفر تو این دنیا وجود دارن که اینقدر خوش شانس بوده باشن...؟!

خلاصه اینکه یه پشتی گذاشتم زیر پام و همینطور با دقت این کرم-پروانه ای رو نگاه کردم...

یکم رفتم دور خونه گشتم، دوباره پیش کرم-پروانه ایم برگشتم که ببینم دمش چی شده... دیدم یه پروانه شده دوتا!!

کرم-پروانه ای منم دو تا پروانه در حال جفت گیری از آب در اومد... منم عکس گرفتم که نشونتون بدم...

ماهی: از همه بدتر این بود که مامانم اومد ببینه من دارم از چی با اون عجله عکس میگیرم

یکم به پروانه ها نگاه کرد، یکم به من... منم پررو ، پررو برگشتم گفتم یه کرمه در حال پروانه شدن... جوریم ادا در آوردم که مثلا خیلی بچه مثبتم

ماهی: معلم قرآنمون، دبستان ، یبار بهمون گفت که خدا، گاهی باهامون شوخی میکنه و خیلی مهربونه... یه بخش از منظورش فکر کنم این بوده شاید...


:ادامه مطلب:

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: بعضی رشته ها، آدم هارو بد عادت می کنن.

مثل من که از پس هرچیز، دنبال یه منطق خاص میگردم.

لعنتی... متنفرم که روابط انسانی با اصول اثبات شده حل نمی شن.

شاید دلم بخواد تا آخر عمر ، فقط یه مهندس لعنتی باشم...

ماهی(با عرض پوزش نوشت): به آدم هایی که می فرستیشون برن، برنگرد.

این، مثل این میمونه که استفراغتو بخوری...

ماهی: بعضی اوقات، از شوق دیدن بعضی ها هم هست که گریه میکنی.

بعضی آدم ها، واقعا ارزشتو دارن...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها


برچسبها: روابط انسانی
نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: جیییییییییییییییییییییغ! جیییییییییییییییییییییییییییییییغ!

خدااااااااااااااا!! از "مریام " متنفرم!!!!!!!!!1 چقدر این کتاب روده دراز و احمقه!! حالمو بهم میزنه!!!! امیدوارم بترکه!!!

ماهی: دیروز کل رشتو گشتم تا شاید دینامیک شیمز پیدا کنم... نشد که نشد! گوگلم که نیافتم!!

لعنتی!!!! از مریام متنفرم! دلم میخواد کتابش منقرض بشه!!! کتاب احمق دراز کسل کننده!!

+

ماهی: بلاگفا بعضی کامنت هارو حذف میکنه واسه خودش! تعجب نمیکنم اگه یروز بیام، ببینم وبم رو سر به نیست کرده!! (خدای نکرده! چشم شیطون کور!)

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهی:اعتراف میکنم که امروز، واسه اینکه بابام واسم شیرینی نخرید، خونه رو گذاشتم سرم... همچین گریه میکردم که انگار یکی از اقوامم، شناسنامه ش باطل شده و همچین فریاد سر میدادم که انگار ، مثلا، خونه م تو جنگ منفجر شده و همچین به در، دمپایی پرت می کردم که انگار، یه دشمن خطرناک رو نشونه گرفتم...

خلاصه اینکه امروز، بچه ی خوبی نبودم من...!

شاید واسه اینکه اون بچه رو بغل مامانش دیدم... شاید حس کردم بابام دیگه بهم توجه نمیکنه... نمیدونم...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط ماهی|



      قالب ساز آنلاین