ماهی های آزاد در تنگ

هرگز زانو نخواهم زد، حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم شود

ماهي: دلم ، دوست نداره انسانيتش ناخنک بخوره...

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهي: يکي از بزرگترين خيانت هايي که مدرسه بهم کرد، اين بود که بهم ياد داد که وقتي که دنيا پر از ظلم بشه، يه ناجي بيروني با قدرتهاي شگفتي آور مياد و من رو نجات ميده، و براي سالها روي اين حرف اصرار کرد...

ماهي هم هميشه انتظار کشيد و هيچوقت اون ناجي درونيش رو نشناخت... هيچوقت نفهميد که چقدر ميتونه تاثير گذار باشه...

ماهي(کم ربط نوشت): دلم واسه خريد لوازم تحرير بدجور تنگ شده... يادمه بچه که بودم، بابام هميشه واسم ازين دفتراي نوري جلد کلفت ميگرفت و با اشتياق اونارو بهم نشون ميداد و ميگفت: "اينا، بهترين دفتراي دنياست! بهترين دفترو واسه دخترم گرفتم!!" ولي نميدونست که من، هميشه دلم پيش دفتراي خوشگل عکس دار بچه هاي کلاس گير بود، و اينکه متنفر بودم وقتي آخر سال، مقواي داخل جلد دفترم، از جلدش بيرون ميزد...

يه سال که مثل هميشه با دفتراي نوري برگشت خونه، با صداي بلند گريه کردم و بهش گفتم که دفتراشو نميخوام... . کلي تو ذوقش خورده بود... خواهر کوچيکترم بابامو بوسيد و گفت ک خودش دفترارو ور ميداره... بابامم رفت و يه سري دفتر فانتزي فانتزي برام خريد، با جلداي قشنگ و اکليلي...

اعتراف ميکنم که اوايل سال، همه ي اکليل ها کنده شد و جلد دفترم  کثيف...  و تا آخر سال، به دفتراي نوري خواهرم حسادت ميکردم...

ازون موقع تا حالا، بابام فقط يبار واسم دفتر نوري خريد... اونم بابتش ناراحت بود ک شايد من غصه بخورم... ولي حقيقت اينه که من، الان ، آرزو ميکنم که برگردم به کلاس چهارم دبستان و بخاطر همهه ي دفتراي نوري که برام خريده بود ازش تشکر کنم...

بابا راست ميگفت... اونا بهترين دفتراي دنيان...

ماهي: الان دارم ميرم بابامو بغل کنم... بنده خدا الان منو با صورت گريون ببينه که دارم ميپرم سرش، وحشت ميکنه...!!

ماهي: امسال، دفتر نوري ميخرم، و روش برچسب ميچسبونم...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها


برچسبها: خاطرات
نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی:پشت ماشین نشسته بودم که به یه میدون شلوغ رسیدم... از چپ و راست ماشیت میومد و اون خیابونی هم که قرار بود برم پر از ترافیک بود!!  باید همه رو مرور میکردم! کلاچ بگیرم، دور ماشین رو کم کنم، اگه نیاز شد برم دنده یک! صدای مربی هم تحمل کنم که داره با صدای بلند دعوام میکنه و میگه: "سرعتت زیاده !! چیکار داری میکنی؟؟؟"

منم عین چی پامو گذاشتم رو کلاچ! نمیدونم ودم بودم یا آقاهه که ترمز گرفت... هیچی دیگه... همونجا وسط این آشوب ماشین واستاد !!! ایست کامل!! مربی دوباره داد زد: " مگه بهت نگفتم وقتی ماشین واستاد یا حرکتش لاکپشتی شد، بزن دنده یک؟؟؟؟؟" سرمو بردم و دنده رو نگاه کردم ، زدم دنده یک.کلافه شده بودم و  همه ی اینا کافی بود که من، مثل همیشه رفتار کنم... اینکه پاشم ازونجا برم!! بگم: " ولش کن!! دیگه نمی تونم! حوصله ندارم..."  همینجوری کلاچ رو ول کردم و ماشین خاموش شد!!

همین کافی بود که مربی فریادش بلند تر شه!!! ساعتو نگاه کردم... فقط یکم مونده بود تا وقت آموزش تموم شه و من، راحت شم! استارت زدم و کلاچ رو گرفتم و آروم آروم شروع کردم به گاز دادن و همینطور که عرق زده بودم، پامو از رو کلاچ باید ور میداشتم... و دیگه هیچی برام مهم نبود که مربی چی میگه... من فقط میخواستم برم... از صدای بوق ماشینایی که معطلم بودن، متنفرم....!

دوباره داد مربی بلند شد!!! "خو وقتی میبینی داری میری تو میدون! وقتی میبینی داری به جدول می خوری، فرمون رو بچرخون دیگه!!!! همه چیزا که دیگه گفتن نداره!!!"

دیدم که ای وای... از بس مشغول فرارم ، میدون به اون بزرگی رو ندیدم... و شانس آورده بودم که یه نفر دیگه هنوز، وجود داشت که ترمز منو واسم بگیره...

اونجا بود که فهمیدم من، از بوق ماشین های دیگه که به تابلوی بالای سرم توجهی ندارن، و از فریاد های مربی انتقاد میکنم ، چون بیشتر از اینکه فکر کنم، میترسم...!!!

و اینکه دلم نمیخواد سختی حل مسائل رو به جون بخرم....

مثل همه ی وقتایی که با جامعه و آدم هاش قهر میشم...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: کلاس رانندگی میرم! معلمم میگه: "واسه هیچ خانومی ممکن نیست که تو ده جلسه رانندگی یاد بگیره!"

برگشته میگه پسرا جلسات سوم ، چهارم دیگه دنده سه کار میکنن!!!!!!!!

ماهی: من وارد یه رقابت جدید شدم!

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: از پیانویی که تو رو از من میگیره ،

از گذشته ای که تو رو تو خودش حل کرده،

و از تویی که منو مدیون خودش نمیدونه ،

متنفرم... متنفر...

ماهی: بهم میگی که همش نگران اینم که بهترین نباشم. بهت  نگفتم ، اما ... من همیشه میترسم... میترسم وقتی که تو ، به عمری که پای من گذاشتی شک کنی...

ماهی: تو زندگیتو مدیونش میدونی و من ، زندگیمو ، مدیون تو...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط ماهی|

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهي: يه روزايي تو زندگي هست كه بيشتر از هر وقتي، نياز به استراحت داري... . دلت ميخواد آدما ، بد و خوب ، هيچكدومشون پيشت نباشن... دلداريت ندن... و باهات حرف نزنن...

دلت نمي خواد درد دل كني‌، و يا حتي فكر...

گاهي بايد جسد بود... جسد... . بايد دور شد... دور... .

ماهي: به اين مرگ احتياج داشتم. اينكه هر روز صبح، بعد از بيدار شدن، برنامه ي خاصي واسه زندگيم نداشته باشم و فقط سريال هاي تكراري هار كامپيوترم رو دوره كنم... 

و به اين فكر كنم كه "مرگ" مي تواند، بزرگترين موهبت زندگي آدمي باشد...

ماهي كوچول: دلم واسه اينجا نوشتن، و پيش شما بودن، تنگ شده بود...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: آدمای اطرافم فک میکنن که من ، یه مریض روانیم.

این مساله دلمو میرنجونه... یکمم باعث میشه که دلم نخواد با هیچکس حرف بزنم...

ماهی: زندگی، باید همینجا متوقف بشه. وگرنه ، شاید من، دیگه نتونم... نتونم نفس بکشم...

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط ماهی|

ماهي: دوست شدن با آدم هاي جديد هم انگار، يه ماجراجويي باشه...

اخلاق هاي جديدشون ، و ضعف هامون كه شايد ازشون خبر نداشتيم...

ماهي: با يه آدم جديد آشنا شدم كه يه كار خيلي عجيب كرده و يه جواب خيلي عجيبتر گرفته!! و اينجور كه بوش مياد، من بايد باورش كنم... !!! (اگه بگم چي شده، شاخ در ميارين اصن!!)

ماهي: بچه كه بودم، كلاس زبان، دبير ميخواست تفاوت home و house رو بهمون بگه... گفت:"house جاييه كه توش ميخوابيم، غذا ميخوريم و غيره، ولي home جاييه كه قلبمون متعلق به اونجاست و ما براش دلتنگ ميشيم..."

اون موقع فكر ميكردم فهميدم كه چي گفته...

ماهي: دارم به اين فكر ميكنم كه گاهي، ميشه كه دوستاي قديمي، home باشن...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: میشه برام، یه فرد خاص باشی ... بیای و معجزه کنی...؟

اینجا همه عاجزن... عاجز...

و تو نمی دونی که چقدر، حال من بده...

ماهی: دلم میخواد غیب بشم... ناپدید...

موضوعات مرتبط: دلنوشته ها

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط ماهی|

ماهی: یه بخشی از خوشبختی هم اینه که وقتیایی که یجوری میشی ، یه نفر باشه که بتونی پیشش هذیون بگی... واسش شیرین باشه و بهت گوش کنه... و معجزه...

ماهی کوچول: اعتراف می کنم از از دست خودم ناراحتم... چند روزه که ول میگردم. ترم تابستونی ور نداشتم، و از دیروز تاحالا دارم به طرح لاک ناخنم فکر میکنم!!! آخرشم از لاکم راضی نیستم! چون از دست خودم  ناراحتم!!

ماهی: طرح لاک ناخن(!) و موفقیت های شایان (!!) !! من قطعا موفق خواهم بود!!!

ماهی: ! ! !

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط ماهی|



      قالب ساز آنلاین